داریم میریم زیارت
خبرنگار سوم این برنامه بودم اما خدا خواست که به اسم من افتاد.
خیلی می چسبه وقتی یه سفر زیارتی یه دفعه بیفته تو برنامت اونم این سفر خبرنگار اولش پاس نداشت خبرنگار دوم قطعی شد و ۲۴ ساعت قبل سفر گفتن خبرنگار خانم به دلایل امنیتی نمی برن و این شد که ما عازم کربلا و نجف شدیم
آچمز
تنها مهرههایی که میتوانند آچمز کنند مهرههایی با حرکت قطری و طولی-عرضی بلند هستند یعنی وزیر، رخ و فیل ولی مهرههای شاه، اسب و سرباز چنین قابلیتی ندارند. تمام مهرهها ممکن است در موقعیت آچمز قرار گیرند بجز شاه که باید از موقعیت کیش خارج شود.
حرکت دادن آچمز شاه ممکن نیست، حرکت دادن آچمز وزیر و سایر مهرهها نیز معمولا به ضرر است. در وضعیتهای خاص و نادری در بازی عملی ممکن است بتوان مهره آچمز را حرکت داد (البته به جز آچمز شاه) آن هم در صورتی که مهره آچمز با حرکت خود به مهرهای باارزشتر یا همارزش مهره آچمز خودی حمله کند یا اینکه تهدید خطرناکی مانند حالت مات ایجاد کند

اين روزها آچمز شدم البته از نوع آچمز شاه كه نميشه تغييرش داد حتي با قبول ضرر! نه راه پس دارم نه راه پيش منتظر تحولاتم و چشم به راه آينده ...ديالوگي شنيدم خيلي جالب بود كه مي گفت "نبايد خودت رو در موقعيت كيش قرار بدي چون دير يا زود مات مي شي" الان آچمزم و بسته به يه حركت كيش مي شم يا مات و يا برنده!
...
من به هنگام شكوفائی گلها در دشت
باز برمیگردم
چه بايد كرد؟!
مي گن خبرنگاراي مجلس نمي تونن حوزشون رو عوض كنن و به پارلمان اعتياد پيدا مي كنن علاوه بر اين مي گن اگه بر اساس يه اتفاق مجبور شن حوزه و يا كارشون رو عوض كنن تا مدت ها از طريق راديو اتفاقات مجلس رو دنبال مي كنن بر اساس يه عادت.
من بعد از حدود 5ماه كه مجلس و خبر رو كنار گذاشتم امروز به شوق و هيجان وقايع مجلس در روزي مثل راي اعتماد به وزرا و به لطف اينترنت از طريق راديو مجلس تونستم هرچند دير و هرچند دور كمي به ياد گذشته بيافتم و به فكر فرو برم هرچند اين روزا واسه تنها چيزي كه وقت دارم فكر كردنه و هرچي كه سال ها وقت نداشتم بهشون فكر كنم اين روزا براشون وقت دارم.
فعلا روزانه يكي دو ساعت مكالمه كار مي كنم يه زبان واسه نيازم يه زبان واسه دلم.
راستي در برنامه هام كمي تا قسمتي اختلال ايجاد شده و فعلا نميدونم چه بايد كرد!!
روز نمی آید...

| که به رخت ِ رخوت ِ خواب ِ خراب ِ خود |
|
| از خويش بيگانه است. |
| و ما را بنگر |
|
| بيدار |
خشمآگين و پرخاشگر
از اندوه ِ تلخ ِ خويش پاسداری ميکنيم،
نگهبان ِ عبوس ِ رنج ِ خويشايم
| تا از قاب ِ سياه ِ وظيفهيي که بر گِرد ِ آن کشيدهايم |
|
| خطا نکند. |
| جهان را |
|
| در رخوت ِ معصومانهی خواباش |
| ماه ميگذرد |
|
| در انتهای مدار ِ سردش. |
روز
نميآيد.
نمایشگاه گل
چند وقت پیشا به یه نمایشگاه گل رفتم تصاویری از گلای رویایی این نمایشگاه رو ببینید.












بدون ترجمه
De morgenstond heeft goud in de mond
...
De ezel geboren is, most ezel sterven /zal geen paard sterven
predict the future
We cannot change the past; we just need to keep the good memories and acquire wisdom from the mistakes we`ve made.
We cannot predict the future; we just need to hope and pray for the best and what is right, and belive that`s how it will be . we can live a day at time , enjoying the present and always seeking to become a more loving and better person.live one day at a time.
روز مادر
با یک روز تاخیر به مناسبت روز مادر.و من دور از مادر.
شبی آرام چون دریا بی جنبش
سکون ساکت سنگین سرد شب
مرا در قعر این گرداب بی پایاب می گیرد
دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
من اما دیگر از هر خواب بیزارم
حرامم باد خواب و راحت و شادی
حرامم باد آسایش
من امشب باز بیدارم
میان خواب و بیداری
سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگارکودکی
دوران شور و شادمانیها
خوشا آن روزگار کامرانیها
به چشمم نقش می بندد
زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا
در آن رویا
به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
منم آن کودک آرام
تهی دل از غم ایام
ز مهر افکنده سایه بر سر من مام
در ان دوران
نه دل پر کین
نه من غمگین
نه شهر این گونه دشمنکام
دریغ از کودکی
آن دوره آرامش و شادی
دریغ از روزگار خوب آزادی
سر آمد روزگار کودکی
اینک دراین دوران
دراین وادی
نبودم این چنین تنها
و مادر در دل شبها
برایم داستان می گفت
برایم داستان از روزگار باستان می گفت
و من خاموش
سراپا گوش
و با چشمان خواب آلود در پیکار
نگه بیدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من داستان کاوه را می گفت
در آن شب داستان کاوه آن آهنگر آزاده را می گفت.
سحر نزدیک است...
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابیم
كه در آن دولت خاموشیهاست
من شكوفائی گلهای امیدم را در رویاها میبینم
و ندائی كه به من میگوید
گرچه شب تاریك است
دل قوی دار سحر نزدیك است
فردا روز دیگریست
* با نماینده ها بستی؟
- بابا من اگه اهل بستن بودم این همه وقت می بستم نه میخوام کاره خبر رو بذارم کنار.
*داری میری تو کار بیزینس؟
- بیزینس کجا بود میخوام یه کم استراحت کنم.
*شما خبرنگارا مرض خبر دارید مگه میتونی ول کنی؟
-مرضشو داشتم رفتم دکتر الان خوب خوب شدم.
*پست گرفتی؟
-عجبا پست چیه؟
*داری زن می گیری حاضرم قسم بخورم!
- قسم الکی نخور واسه خودت تحلیل ارائه نده اونم از نوع آبکی.
*جای بهتری واسه کار خبری گیر اوردی؟
-کجا بهتر از مهر نه میخوام از کار خبر برم.
*همه همینو می گن بعد میبینیم سر از ... در میارن!
-نه من سر از هیچ جای رسانه ای در نمیارم مگه اینکه برگردم مهر.
...امروز آخرین روزی بود که به عنوان خبرنگار رفتم سر کار... همین.
چیه مگه تا حالا ندیدین یه نفر شغلشو عوض کنه / پارسال ارشد قبول شدم به خاطر کار نتونستم بخونم امسال میخوام برم دنبال اون به قول پسر خاله " مگه چیه؟"
حتما باید همه چیز پیچیده باشه/
از فردا مثل کامپیوتری که ری استارت شده، مثل مرده ای که زنده شده، مثل بچه ای که تازه متولد شده ،مثل آدمی که از خواب بیدار شده...همه چیز از نو.
خیلی خسته و کلافم... ما که به این کوچ و هجرتا عادت داریم واسه این تصمیمم فقط با یه نفر مشورت کردم که البته به مشاورش هم گوش ندادم و اخرش راه خودم رو رفتم. پشیمونم نیستم هرچند دلتنگ چرا.فعلا مدتی میخوام تو حاشیه باشم. اصلا شاید برم یه جای دور تنهای تنها.
زیرنویس:آخرین خبری که تولید کردم
برای امپراتور

حرف که میزنه انرژی مثبت میده رفتارش هم پر از هیجانه کلا خوشم ازش میاد ، جنتلمنه.
از وقتی که سرمربی تیم ملی شده انگار خیالم راحته که تیم ملی ۴تا ۴تا میزنه و میره جلو.
هرچند تو این مملکت کسی چش نداره موفقیت بقیه رو ببینه بنابراین مطمئنم چوب لای چرخش میذارن .
البته ما عادت داریم یه شبه بالا می بریم میکوبیم به سقف لحظه ای پایین میاریم میذاریم زیره پا و له می کنیم.
باشد که
تنها قاعده ای هستند که مسلمند و استثنا ندارند. شاید از نظر درجه بندی بالا پایین باشند.
آن ها کیانند؟
باشد نسلشان مثل دایناسورها منقرض شود
بعد نوشت: هر کامنتی که به ماهیت این موجودات اشاره داشته باشه منتشر نمیشه
اولین روزی که خبرنگار شدم
اوله اول رفتم پیش سردبیر اونجا بعد از بیان سوابق درخشانم در زمینه تحصیل و آموزش ازم پرسید کدوم حوزه می خوای کار کنی؟ منم الکی اولین چیزی که به ذهنم رسید گفتم سیاسی! درحالی که واقعا دوست داشتم سرویس بین الملل کار کنم. خلاصه سردبیر بنده رو به سرویس سیاسی برد تا با دبیر سیاسی صحبت کنم .
بعد رفتم امور اداری و فرم پرکردم و مسوول اونجا هم بهم گفت برو باهات تماس می گیریم.
منم رفتم با دبیر سیاسی خداحافظی کنم و به دبیر سیاسی اونجا (که آخره کاری باهم دعوامون شد اما بعد آشتی کردیم) گفتم که گفتن برم باهام تماس میگیرن.
بهم گفت خیلی غلط کردن.
شاخ دراوردم.
بعدا فهمیدم دبیر سیاسی با مسوول اداری اونجا کارد و پنیرن و از لج مسوول اداری که گفته بود برم باهام تماس میگیرن از همون روز شروع به کار کردم.
همون روز اول که معمولا همه بازی می کنن من ۲تا تحلیل نوشتم.
۲تا مصاحبه هم گرفتم.
و همون روز اولی سردبیر از طریق دبیر پیغام فرستاد و تشکر کرد.
اما علاقه من به سرویس بین الملل بعدها مشکلاتی رو ایجاد کرد به این شکل که یواشکی و بدون اطلاع دبیر سیاسی می رفتم اتاق سرویس بین الملل اونجا کار می کردم.
تا اینکه در نهایت زیر آبمو زدن و یه بارهم خود دبیر سیاسی تو اتاق مانیتورینگ منو در حال ترجمه رویت کرد.
البته بعد که گفتم به سرویس بین الملل علاقه دارم خوب متوجه نشد خیال کرد به ترجمه کردن علاقه دارم بنابراین در سرویس سیاسی بخشی از کار به من سپرده شد به نحوی که اخبار داخلی رو از منابع خارجی تو سرویس سیاسی ترجمه می کردم. و به این ترتیب بین دبیرای سیاسی و بین الملل جنگ تن به تن شروع شد و در نهایت هم دبیر سیاسی هم دبیر بین الملل با فاصله اندکی اخراج شدن و من هم شدم خبرنگار پارلمانی.
این اول کار بود آخر کار رو هم به زودی همینجا به قول برو بچ الحاق می کنم.
زیرنویس: نه حوصله اس ام اسای برنا رو دارم نه وقت اپراتوری ۱۱۸ بنابراین موبایل تعطیل/
روز بی حوصلگی و آمدن مسیحا و رفتن یوزارسیف
بعضی روزا آدم اخلاقش متاثر از دیگران سگی میشه مثله امروز.
بعضی روزا آدم حوصله هیچ کاری رو نداره مثل امروز.
چه دلم می خواد این یک ماه بعد یکی دو روزه میوومد و میرفت.
امروز بعد از تعطیلات چند روزه رفتیم خانه ملت.
جالب بود که امروز با هر نماینده ای که حرف زدم چیزی از توشون در نیوومد و از همه جالب تر این بود که انگار این تعطیلات رو کامل خواب بودن چون اکثرشون وقتی باهاشون حرف میزدم از من میپرسیدن " چه خبر".
کنفرانس لاهه و مسکو رو و پیام نوروزی اوباما رو واسه یکی دو تا از اعضای کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس توضیح دادم و یکی از کله گنده های جریان اصولگرا هم از من آخرین تحولات انتخابات رو جویا شد.
خبر دیگه اینکه مهدی محمدی خودمون بابا شده و مژده داد که مسیحا آمد...
خبر بعد هم یوسف اسدی بود که دیگه همه خبر دار شدین امروز کسی نبود با بصیری کل کل کنه سر به سره پیری بذاره کسی هم نبود سره تایپیست هایه فارس که اسدی بدبخت مجبور بود هر خط رو ۵۰ بار بخونه و واسه اونا توضیح بده غر بزنه نمايندگان صميمي با اسدي از جمله ولي جون هم کلافه بودن و دفتر آقای اسدی هم تعطیل شده بود.
اسدی رو من بالاخره نشناختم موجود عجیبیه اما میگن رفیق رو باید تو سفر شناخت منم باهاش یکی دوتا سفر رفتم و هم اتاقم هم باهاش بودم برعکس هارت و پورتی که داره دلش خالیه خالیه و زود عصبانی میشه زودم آروم میشه.
در هر صورت خبرنگاری همینه به جز دعوا و اعصاب خوردی هیچی توش نیست اعصابت اگه از چدن هم باشه بعد ۳سال به موم تبدیل میشه به خاطر همین مگر کسی از جونش سیر باشه که وارد این وادی بشه و سیر تر باشه که بمونه/
خیلیا سعی می کنن با همه خوب باشن و با همه کنار بیان اما همیشه سوختن و ساختن تنها راه نیست. شاید یکی از راه ها باشه.
عجب دل پری داشتم .
سالی که نکوست؟
منم خبر مرگم چهارم عید و روز تولدم سفر رفتم که ای کاش نمی رفتم ..
خیلی هم دوست دارم دربارش بنویسم اما نمیشه فقط انقد بگم رفتیم شمال عروسی که اگه وظیفه رانندگی نبود پامو نمی ذاشتم.
همون رفتنه تو جاده شمال تصادف کردم چه تصادفی از اونا که فقط تو فیلما دیده بوذم... ماشین نازم نابود شد آبجی کوچیکمم سرش 7تا بخیه خورد و خودمم هنوز که هنوزه قفسه سینم درد می کنه تا لحظه رسیدن به خونه به خودم دارم فحش می دم که چرا این سفره لعنتی رو رفتم.
اونجا یه سر دریای رضوانشهر رفتم یه سرم ماسوله رفتم و تو راه برگشتنم یه روستا دیدم به اسم جمشید آباد که راهش پیچ پیچی بالا می رفت کلی سربالایی عجیب غریب بالا رفتیم انقد با صفا بود که یه سور به ماسوله زده بود.
با همه قشنگیا بدترین سفری بود که تو عمرم رفته بودم به همین خاطر هنوز وارد خونه نشده اوومدم این پست و نوشتم.
ای کاش مثلی که میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست امسال صدق نکنه.
سیاسی نمینویسم!
من تا الان سعی کردم اعتدال رو رعایت کنم و اگرچه از نظر سیاسی موضع دارم خوشبختانه تا حالا هم جاهایی مشغول بوده و هستم که اولین نشونشون اعتدال و تعقله.
با این وجود سعی کردم هر تفکری دارم اونو تو کار دخالت ندم به همین خاطر در شغلم ممیزی خبر ندارم و هر موضوعی باشه روش کار میکنم و هر سوژه ای باشه پیگیری می کنم حتی اگه مغایر با نظر شخصیم باشه.
در نهایت اینا رو گفتم که بگم سعی می کنم دیگه اینجا مطلب سیاسی ننویسم چون گویا انسان مستقل انسان مرده است و به همین دلیل هم این وریا و هم اونوریا از خوندن مطالب سیاسیه من عصبانی شدن و می شن.
دلیلی نداره به مرگ اژدر و ارژنگ همون گل و بلبلی بهتره.
خوشبختانه اونقدر رسانه تو دست و بالم هست اگه بخوام حرف سیاسی بزنم اونجا میزنم دلیلی نداره اینجا بگم.فوقش لینکشون رو اینجا میذارم.
البته منظور از مطلب سیاسی مطالبیه که در چارچوب سیاست داخلی می گنجه وگرنه عشقم سیاست خارجی و روابط خارجیه که ازش دل نمی کنم.
همینه که هست / هرکسم ناراحته به اینجا سر نزنه مگه مجبورتون کردم؟!
انگيزه اينا از عكس انداختن چيه؟
زيرنويس:
مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید : آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!
نكته اخلاقی: شانس یه بار در خونه شما را میزنه ....
خوشا آن ایام...
حرامم باد خواب و راحت و شادی
حرامم باد آسایش
من امشب باز بیدارم
میان خواب و بیداری
سمند خاطراتم پای می کوبد
به سوی روزگارکودکی
دوران شور و شادمانیها
خوشا آن روزگار کامرانیها
به چشمم نقش می بندد
زمانی دور همچون هاله ابهام ناپیدا
در آن رویا
به چشم خویش دیدم کودکی آسوده در بستر
منم آن کودک آرام
تهی دل از غم ایام
ز مهر افکنده سایه بر سر من مام
در ان دوران
نه دل پر کین
نه من غمگین
نه شهر این گونه دشمنکام
دریغ از کودکی
آن دوره آرامش و شادی
ایران ما
کجای ایرانو بیشتر دوست دارید؟
شمال رو یا جنوب رو؟
ذائقه شما با کدوم سازگار تره
کویر یا دریا ؟
شایدم جنگل یا حتی کوه؟!
ساحل رو ترجیح میدین با اون غروبش یا کویر رو با اون سکوتش؟!
ایران ما در این ایام که آخرین روزای اسفند رو پشت سر میذاره همه اینا رو با هم داره
یه جا برفه یه جا آفتاب
یه جا کویره یه جا جنگل
یه جا لم یزرع یه جا شکوفه زار















خارج از سیاست
مریضیامونم به تعطیلی میخوره تا خدایی نکرده موقع کار مریض نشیم و احیانا به قول لایجانی ثلمه ای به عالم خبر وارد نشه!
الان هم که در حال نگارش اینا هستم از صبح تا الان یک بسته قرص خوردم و انواع مختلف آموکسی سیلین تولیدات شرکت های داروسازی فارابی،رازی و لقمان رو امتحان کردم هنوز هیچ کدوم رو نپسندیدم.
تا الانشم در حیرت بودم که زمستون درحال اتمامه و من سرما نخوردم فلذا الان از اینکه سرماخوردم خوشحالم چون خیالم راحته تا هفته آینده خوب میشم و این سال لعنتی رو به سلامت بدرود میگم.
سال ۸۸ گویا سال گاو هستش و به قول فردوسی پور سال گاو روی کاغد سال خوبیه برای من بهتر از هم اکنون میرویم به استقبالش.
دست بردار...
دست بردار ازين هيکل ِ غم
که ز ويرانيِ خويش است آباد.
دست بردار که تاريکام و سرد
چون فرومرده چراغ از دَم ِ باد.
دست بردار، ز تو در عجبام
به دَر ِ بسته چه ميکوبي سر.
نيست، ميداني، در خانه کسي
سر فروميکوبي باز به در.
زنده، اينگونه به غم
خفتهام در تابوت.
حرفها دارم در دل
ميگزم لب بهسکوت.
دست بردار که گر خاموشام
با لبام هر نفسي فرياد است.
به نظر هر شب و روزم ساليست
گرچه خود عمر به چشمام باد است.
راندهاَندَم همه از درگهِ خويش.
پاي پُرآبله، لب پُرافسوس
ميکشم پاي بر اين جادهي پرت
ميزنم گام بر اين راه ِ عبوس.
پاي پُرآبله دل پُراندوه
از رهي ميگذرم سر در خويش
ميخزد هيکل ِ من از دنبال
ميدود سايهي من پيشاپيش.
ميروم با ره ِ خود
سر فرو، چهره بههم.
با کسام کاري نيست
سد چه بندي به رهام؟
دست بردار! چه سود آيد بار
از چراغي که نه گرماش و نه نور؟
چه اميد از دل ِ تاريک ِ کسي
که نهادندش سر زنده به گور؟
ميروم يکه به راهي مطرود
که فرو رفته به آفاق ِ سياه.
دست بردار ازين عابر ِ مست
يک طرف شو، منشين بر سر ِ راه!
زیرنویس: خستگی یعنی امشب شام دعوت باشی و فردا شب به یادبیاری... خستگی یعنی هر شب هنگام رفتن به خانه ۱۰ دقیقه فکر کنی تا یادت بیاد ماشین را کجا پارک کردی... خستگی یعنی صبح ها با انگیزه خاموش کردن آلارم ساعت از جا بلند شی... خستگی یعنی هیچ وقت برای تفریح وقت نداشته باشی...خستگی یعنی برات جوک تعریف کنن و بدون اینکه گوش بدی الکی بخندی... از این ها هم خسته شدم
به خودم مژده می دم که به زودی سرم رو حسابی خلوت می کنم. مجبورم...
سفر کردم که...
یه تیم خبری فوق العاده ناهماهنگ عازم هستیم ماشاءالله همه اهل زیرآبی و ...خدا ختم به خیر کنه.
قطعا شاهد گیس و گیس کشی و فحش و فحاشی و ... خواهیم بود مگر خلافش ثابت شود.
منکه از همین الان قول میدم بلایی سرهمکارا بیارم که برگشتن خبرگزاریاشون تک تک توبیخ بشن!
این یه تهدیده![]()
البته خاطرات خوبی از سفر با رئیس مجلس ندارم هربار که رفتم وقت بازگشت تا ۲۴ساعت بیهوش بودم این یکی از همه سفرا سنگین تر و پرحاشیه تره.
به قول بچه ها حاشیه های این سفر مهمتر از متنشه.
به محض دستیابی به امکانات دنیای مجازی اخبر سفر رو همینجا لینک میدم و بعد از بازگشت حاشیه ها رو الحاق می کنم.
زیرنویس: میتونید ماهواره امید رو اینجا ردیابی و تعقیب کنید
امروز تهران نفس کشید
امروز تهران نفس کشید و البته ما و چه خوب بود اگه همیشه هوای تهران مثله امروز بود.

*عکس رو خودم انداختم زیر بارون و باد از یه جای بلند! جواب میداد...
آفتاب
مگر به يُمن دعا
آفتاب
برآيد
............
بعد نوشت:به به بوی باران
و كسي فكر نكرد...
دشتهاي آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست .
تصویری احتمالا واقعی
این عکس رو تو وبگردی پیدا کردم میگن واقعیه کاش نباشه وگرنه حیف عمری که داریم اینجا تلف میکنیم!
روز کلافه کننده
عید مبارک
دوستی ازم خواسته درباره عروسک های هبا بنویسم حتما این کار می کنم فعلا علی الحساب این قطعه رو ببینید تا بعد!
من متولد 1301 هستم یعنی 86 ساله!!
در هرصورت رفتم و طبق روال سالهای تحصیل فکر کردم ساعت ها معطل می شم و کلی منو این ور اونور میفرستن و احتمال دادم تا شب تو راه پله ها مشغول بالا پایین رفتن باشم اما در کمال تعجب در کمتر از ۱۰ دقیقه مدرک رو بهم دادن و از اون عجیب تر برخورد محترمانه مسووله بود که کلی علامت تعجب تو سرم کاشت!!!!
تو دلم داشتم به گذشتگان جاسبی درود میفرستادم که چشمم به مدرکم خورد و دیدم تاریخ تولدم رو ۱۳۰۱ زدن و همون لحظه درود به لعنت تبدیل شد و گذشتگان این اشتباه رو از ابتدا تا انتها به باد فحش و فضیحت گرفتم!
حالا معلوم نیست واسه اصلاح این کاغذ پاره چندماه باید اسیر بشم نمیدونم اون مرتیکه ای که پا کامپیوتر نشسته و داره اطلاعات رو تو مدرک میزنه ۲زار عقل وشعور نداره نمیدونه آخه این مدرک خیره سرش اصله مدرکه یه عمر قراره دنبال آدم باشه اون چشمای لوچتو باز کن آخه نفهم کدوم دانشجوی شما متولد ۱۳۰۱ بوده که من دومیش باشم؟!!!
دلم خنک شد با این فحشایی که دادم!
راستی از دانشکده بگم که آدم توش احساس غربت می کرد هیچ بنی بشری توش آشنا نبود ماشالا متولدای ۶۸ و ۶۹ این روزا دانشجو شدن!حتی احتمال دادم یکی دونفر رو تو ارشدا شناسایی کنم نبود که نبود!
فقط دو ۳ تا از اساتید پلاس دانشکده رو دیدم که اگه بعد از ۳ سال که هیچ بعد از ۳۰ سال به دانشکده ما سر بزنید اونا در صورت قرار داشتن در قید حیات حتما در دانشکده حضور دارن!
دلم تنگه واسه اون روزا...
خبرنگاری بازنشستگی ندارد؟
دیدم کسانی رو که امروز خبرنگار شدن فردا دبیر سرویس و پس فردا مدری کل روابط عمومی فلان جا!
نمیخوام به اونا خرده بگیرم چون خبرنگاری اگرچه واسه یه عده عشقه اما واسه یه عده هم پله که ازش بالا میرن!
هم خودم موقعیت های کاری عالی داشتم که میتونستم ازشون استفاده کنم و هم خیلی از رفقا رو میشناسم که بهترین مناصب دولتی رو قبول نکردن و خبرنگار موندن چون عاشق خبرنگاری بودن.
اما به چه قیمتی؟!
من خبرنگاری رو دوست دارم اما انصافا کاری که ما اینجا داریم انجام میدیم خبرنگاریه؟!
شاید داوودی یه حرف درست تو عمرش زده باشه اینکه که خبرنگاری باید تخصصی بشه اما این چی؟
واقعا عمل میشه یا در حد همین حرف باقی میمونه؟
دوست دارم اگه قراره خبرنگار باشم اونطوری باشم که دوست دارم اونطوری خبر بنویسم که دوست دارم و تو اون حوزه و رو اون سوژه ای کار کنم که دوست دارم و البته الانم تقریبا همین طوره اما باز خودتون مقایسه کنید کار خبرنگارای ایران و با خبرنگارای خارجی و بعد نتیجه بگیرید! میبینید که ما هممون معطلیم و اسیر تو روزمرگی!
از دیدن یه عده خبرنگار دوره یه نماینده دره پیت مجلس که اون اراجیف بگه و بقیه مثل میرزا بنویسا بنویسن متنفرم .
از اینکه خبرنگارا مثل راننده آژانس میشینن تا فکس برنامه بیاد و برن یه مصاحبه بگیرن و بیان سر درد میگیرم .
از اینکه بعضی مسوولا هرموقع عشق مصاحبه داشته باشن دستور میدن روابط عمومیشون زنگ بزنه خبرنگارا رو جمع کنه تا حضرت آقا افاضات کنن از خبرنگار بودن خودم حس بدی پیدا می کنم.
و اما حرف آخر اگه یه روز شنیدید که من خبرنگاری رو بوسیدم و گذاشتم کنار به قول معروف واکمنو آویزون کردم و رفتم یه جای دور اصلا تعجب نکنید مطمئن باشید بر می گردم دیر زود داره اما سوخت و سوز نداره.
به قول ما خبرنگارا این پیش خبرش بود
زیرنویس: اگه می خواین بدونید چندمین فرد ثروتند دنیا هستید اینجا کلیک کنید! باید درآمد ماهانه تونو به دلار یا یورو وارد کنید بعد به شما میگه چندمین فرد ثروتمند دنیا هستید به گفته این سایته من 3,771,428,572 آدم ثروتمند دنیام!
یعنی چی؟!
وداع با پاییز و سلام بر زمستان...















آن روز ها رفتند آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و محبوب نرگس های صحرایی
هی صبوری می کنم...
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند !
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !
...
بیا برویم روبه روی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها
سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم
که بی راهه دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم !
آن سوی هر چه حرف و حدیث امروزست
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است
می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم
می توانیم دمی در برابر جهان
به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را بیاد آورم
....
دارم هی پابه پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سایه ، تا سراغ همسایه
صبوری می کنم تا مدار ، مدارا ، مرگ ...
تا مرگ ، خسته از دق الباب نوبتم
آهسته زیر لب ... چیزی ، حرفی ، سخنی بگو ید
مثلا ً وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت !
هه ! مرا نمی شناسد مرگ
یا کودک است هنوز ، و یا شاعران ساکتند !
حالا برو ای مرگ ، برادر ، ای بیم ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد !
...
نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
همین دمدمای صبح
ستاره ای به دیدن دریا آمده بود
می گفت ملائکی مغموم ماه را به خواب دیده اند
که سراغ از مسافری گم شده می گرفت
باران می آید
و ما تا فرصتی ... تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم .
کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ری را
چرا باید از پس پیراهنی سپید
هی بی صدا و بی سایه بمیریم ؟!
ادامه مطلب
اگر دل دلیل است...
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خطارات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

در سالگردش یاد قیصر شاعران ایران بخیر
"مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم ..."
زیرنویس: هنرمند در ایران آنقدر ارزشمند است که کسی از خواندن این خبر تعجب نمی کند!
یک سالگرد دیگه برای رفیقی که رفیق نیمه راه بود
یک سال از رفتنش گذشت همکلاسی دوران راهنمایی و دبیرستان از دوستان نزدیکم و از بچه زرنگای مدرسه صبح ها سر صبحگاه خدا خدا میکردیم اون قران بخونه که انقدر قشنگ می خوند تا ظهر شارژ بودیم.
امیرحسین ضیغم دوست خوبم که الان یک ساله به علت نامعلومی از این دنیا رفته و البته امیدوارم منو ببخشه که خیلی دیر فهمیدم و بعد از چند روز از فوتش بهم خبر دادن.
البته بیش تر از این ناراحتم که یکی دو ماه قبلش کوبیدم تا دانشگاه امام صادق رفتم ببینمش اما نبود و دیگه هم ندیدمش.
خیلی خوبه که وقتی آدما از این دنیا میرن پشت سرشون حرف نباشه اما از اون بهتر اینه که اسم آدم به نیکی یاد بشه!!
افسوس...
که آن عهد که بستیم رفیقان بشکستند
افسوس همه سلسله داران بغنودند
آن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند
شاعر : تورج نگهبان
تفالی به حافظ در روزش
|
امروز روز بزرگداشت حافظ بود تفالی زدم این شعر اوومد که چه به جا بود هر که شد محرم دل در حرم یار بماند |
|
وان که این کار ندانست در انکار بماند |
| اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن | شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند | |
| صوفیان واستدند از گرو می همه رخت | دلق ما بود که در خانه خمار بماند | |
| محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد | قصه ماست که در هر سر بازار بماند | |
| هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم | آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند | |
| جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت | جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند | |
| گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس | شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند | |
| از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر | یادگاری که در این گنبد دوار بماند | |
| داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید | خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند | |
| بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد | که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند | |
| به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی | شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند |
يك اسب شيهه مي كشد...
با سايه ام به گشت و گذر رفتم
با سايه گفتگوي من آن شب ادامه داشت
شب،
- با پياله هاي پياپي،
پايان نمي گرفت .
هر جام،
- جام خاطره اي بود .
در دل هزار پرسش و
- بر لب سكوت تلخ .
رفتم رود را به تماشا
- كه او نشست .
با اولين ستاره شب آغاز گشته بود .
با اولين پياله،
شب ما.
شب، شهر خفته را،
خاموش زير چتر سياهش گرفته بود .
زاينده رود
- در دل مرداب مي نشست،
كه او برخاست .
و دستهاي نحيفش را،
بر نرده هاي آهني ساحل آويخت .
و سايه سياهش
بر روي آبهاي روان ريخت
بانگي ؟!
- نه، ناله اي،
از سينه بركشيد؛
و آن سكوت كامل ساحل را
آشفت .
- چونان نسيم، كه برگ برگ درختان را -
پنداشتي كه زمزمه سايه، در هيچ مي نشست .
گفتي كه واژه ها، در حجم بي نهايت
نابود مي شدند .
و باز هم سكوت .
گفتم : - سكوت چيست ؟
آري سكوت تو هرگز دليل پايان نيست .
خنديد.
- خنده ؟
- نه
كه زهرخند خفته به لب بود .
اين بار،
گويي طنين صوت
- مي آمد
از ژرفناي چاه شگرفي،
مغموم
با واژه هاي درهم نامفهوم
گفتني نه گفتگوست،
- كه نجوايي .
مي گفت :
« گفتي سكوت ؟
هرگز !
« گاهي سكوت، واژه گويايي ست .
« يك اسب شيهه مي كشد و
سرنوشت ما،
« تغيير مي كند .
« حاصل چه بود آنهمه فرياد را
- كه من ؟
« گر شيهه بود شيون من،
- شايد !
« اما،
« شيون به هيچ كار نيامد .
« و سوكواري،
« در ماتم گلي كه به گرداب برگذشت،
بيهوده .
« آن شب كه دست من،
« از دشت، چيد آن شقايق وحشي را؛
- آنگاه،
برگ درخت توت دم دستش را،
- چيد
« با من،
« دشتي پر از شقايق،
« دشتي پر از شقايق وحشي بود .
آنگاه، برگ درخت توت،
رها بر آب، مي رفت .
ما نيز، بر ساحلي كه خلوت و
خاموشي، و پاسي از شبانه گذشته،
رفتيم .
نه رفتني مصمم،
كه گامهاي تفرج بود .
- بي آنكه قصد گردش و تفريحي -
با مرد كِشت سوخته اي،
گرم گشت،
مي رفتم .
و انحناي گرده او،
پنداشتي كه بار مصايب را،
بر خويش مي كشيد .
پرسيدمش كه :« رود، آن خشمناك رود،
« گفتي چه شد ؟« - به دامن مردابها نشست ؟
ناگاه ايستاد
چشمش به چشم خسته من افتاد- بر دبدگان خسته خواب آلود -
مي گفت :« گفتي چه ؟رود ؟
« آن خشمناك رود ؟لختي سكوت كرد
سپس افزود:« هيهات !« الحق كه ما چه پست و پليديم ؛
« و من،علي الخصوص .
« من رود پاك را،
« در لحظه هاي خشم،
« در ذهن خود به دامن مرداب برده ام .
« بيچاره من كه خرمن عمرم را
« با دست خويشتن
« در شعله هاي آتش خشمم نشانده ام .
« بر كام ما نگشت و نكرديم،
« كاري كه چرخ نگردد .
« اين گردگرد چرخ كهن گشت و
كشت و گشت
« ما روزهاي معركه در خواب بوده ايم .
آنگاه مي گريست،
- كه من گفتم:« اين جاي گريه نيست « آرام گريه كن
« كه هق هق گريستن تو سكوت را ...
ديدم صداي هق هق او اوج مي گرفت
گفتم :« بگذر ز گريه مرد
« آنجا نگاه كن« آن خروش رود خروشنده- اينك اين، خاموش
در پاسخ سرود:« آري، شگفت رود !
« ما شگفت نيست ؟
« آن پر خروش رود خروشنده اي
- كه در من بود ؟
« اينك :« اين در بطالت،
در ياس،در كدورت خود،
تنها .« تابنده آفتاب،
« از ما دريغ داشت طلوعش را .
« آيا،« اين خيل خواب در خور خرگوشان ،
« از چشم خلق خيمه نخواهد كند ؟
آنگاه مي فروشما را به يك پياله محبت كرد .
در امتداد رود ما، گفتگوكنان، رفتيم
گفتم : هنوز هم ؟!
« شايد كه آب رفته به جوي آيد
خنديد
يعني،
"گيرم كه آب رفته به جوي آيد؛
با آبروي رفته چه بايد كرد ؟"
مي گفت : در سرزمين هرز سر شاخه هاي سبز نمي رويد
ديدم: ايمان به نااميدي بسيار خويش داشت،
- كه ترسيدم .
از دور عابري، با سوزناك زمزمه اي ، گرم ناله بود
(( هر كاو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد ))
(( در رهگذار باد، نگهبان لاله بود .))
گفتم : شب ديرگاه شد !
دستان سايه جانب من آمد
يعني، - برو- كه رخصت رفتن داد -رفتم
در انتهاي جاده نگاهم بر او فتاد او بود
از روي نرده خم شده روي رود
از :حمید مصدق
از بهار وتابستان رفته یاد نباید کرد
میگن وقتی زمان زود میگذره که به آدم خوش بگذره به خدا درسته داره زمان زود میگذره اما به من یکی که خوش نمیگذره شایدم این مثل اشتباه باشه!
در هر صورت بهار هم اومد و رفت تابستون هم پشت سرش رفت الانم پاییز جلوی پنجره داره دست تکون میده و زمستون هم پشت در منتظره تا وارد بشه همه میگن بهار خوبه قشنگه گلا درمیان منم اگرچه فروردینیم اما زمستون رو حتی از بهار بیشتر دوست دارم شایدم دیگه بهار بهار نیست و بهار این دوره زمونه فرقی با بقیه نداره با این وجود دلم واسه زمستون لک زده.
اما یه جا خوندم که میگه:
برگ ریزان زندگی مان از راه می رسد ، بدون حسرت
و چرا حسرت؟
مگر خوب نگذشت؟
مگر حق نبود که بگذرد؟
پاییز را بستای
و طیف طولانی رنگ های زرد را
و بادهای در هم کوبنده را
زمستان را بستای
و بگو: سفید کننده ها را دوست می دارم
از بهار رفته یاد نباید کرد
بوی ماه مهر...
یه خاطره بگم از اولین روز مدرسه رفتن یه خبرنگار!
کلاس اول بودیم و به واسطه ارتباطاتی فامیلی که داشتم و هم مادرم و هم پدرم معلم بودن خود به خود بهترین دبستان وقت ثبت نام دادونده شدم!
و بهترین دبستان هم حتما بهترین معلم هم داره و یادمه که اون سال یه معلم تو مدرسه ما بود خانم صابر که تخصصش اول دبستان بود و من هم با استفاده از زدوبندهای فامیلی خوشحال از اینکه معلممون یه خانم مهربونه راه افتادم برم به طرف مدرسه!
چشمتون روز بد نبینه که روز اولی رفتم سر کلاس و دیدیم یه خانم دیگه اومد و خودشو معلممون معرفی کرد!
هیچی دیگه ما از همون اول کودتا گر اگر نبودیم اما در کودتا ها حضوری فعال داشتیم و خلاصه که با تحریک تعدادی از والدین بقیه بچه ها که اونا هم رکب خورده بودن کلاس درس رو ترک کردیم و روز بعد خانم صابر اومد سر کلاس!
شاید حدود 18 سال درس خوندم اما از بین این همه معلم و استاد و ... همون معلم کلاس اول تو ذهنم مونده البته چندین سال بعد منو تو خیابون دید و جالب بود که شناختم و من بعد از اینکه خودشو معرفی کرد فهمیدم معلم کلاس اولم بوده و گذشت اون دوران و با استفاده از همون روابط فامیلی دو سال پیش هم پسر دختر خالم تو همون مدرسه شاگرد خانم صابر بود!
اینو رو هم بگم که 3نفر بودیم به نام های سجاد ولدبیگی و نجفی و بنده که تو یه میز کنار هم بودیم هر 3دوست هم و رقیب جانانه هم الان یاد اون موقع میافتم فقط می خندم چون سر درس دیکته امکان نداشت هیچ کدوم از ما 20 بگیریم مگر اینکه دوتای دیگه غایب باشن علتشم این بود که موقع املا بها پرت کردن حواس هم یا انداختن مداد و پاکن زیر میز به زور واسه هم غلط املایی درست می کردیم حتی با گذاشتن یه نقطه اضافه !
یه روز نمیدونم چی شد که من متوجه نشده بودم و این دو تا نامردی کرده بودن و نه یکی نه دو تا 6 تا غلط تو املام گذاشته بودن و منم که کینه شتری داشتم دارم جلسه بعد هرکاری کردم نتونستم جبران کنم تا اینکه بعد از خوردن زنگ تفریح و رفتن بچه ها به حیات یواشکی وارد کلاس شدم و با پیدا کردن دفتر املای این دوتا رفیق نامرد تا تونستم براشون غلط نوشتم غلطایی که آدم شاخ در میآورد که یعنی ممکنه یه بنی بشر این کلمه رو اینطوری بنویسه؟!
کاری کردم که جلسه بعد هردوشون با والدینشون اوومدن مدرسه تا خانم صابر درباره ضعف شنوایی احتمالی یا کم بینایی و یا کودنیشون با اونا جلسه اصطراری بذاره!
یادش بخیر یاد این امضا که وقتی بیست می گرفتم پای صفحه نقش میبست: صـــــد آفــــــــرین پسر خـــوبـــم
اینم اولین املایی که نوشتم بی غلط و بیست گرفتم...

زیرنویس: این هم آخرین پست کامران نجف زاده که خیلی جواب میده
دیروز زنگ زد گفت الان این نر بیچاره هم می میره. این مرغ عشق ها تاب مستوری ندارن.
من می دونم.آخه مرغ عشق خودش جفتشو انتخاب می کنه.الانم آب نمی خوره ،دونه هم نمی خوره صداش هم در نمیاد.تابلو داره دق مرگ میشه.گفتم از اول نخرما!حالا می گی چی کار کنیم؟
گفتم :"چه می دونم! بگذار یه فکری بکنم زنگ می زنم".
بعد فکر کردم فکرم به جایی نرسید. مغز من گاهی مثل موبایل می مونه.خاموش میشه.بعضی وقتها هم خودم یه کاری می کنم در دسترس نباشه!
امروز زنگ زد گفت:" انگار نه انگار.چنان چه چهی راه انداخته نگو... تازه صداش باز شده.همسایه ها شاکی شدن.عین خیالش نیست.انقدر دون خورده داره می ترکه از خوشی"!
زیر نویس: قالب وبلاگ رو با توجه به درخواست های مکرر و مستمر دوستان عوض کردم دیگه هم به این زودیه زود عوضش نمی کنم همینه که هست!!
ای دریغا...
در لجنزار گل لاله نخواهد روئید
در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید؟
فكر نان باید كرد
و هوایی كه در آن
نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه مزرعۀ دلها را
علف هرزۀ كین پوشاندست
هیچ كس فكر نكرد
كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سیمان نیست
و كسی فكر نكرد
كه چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
كه به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست.
حمید مصدق
با من بگو آیا...؟
ای جاده های گمشده در مه
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!
ای روزهای آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن!
این روزها که میگذرد
هرروز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو آیا
من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
(دل نوشته ای زیبا از قیصر امین پور)
آقا مواظب باش...
امروز اتفاقی این عکس و دیدم آدم وقتی اینو می بینه دوست داره داد بزنـــه مواظـب پـشت سرت بــــــاش!
روزمان مبارک...
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم!
افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگیش نام کرده است!
بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یکنفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.
هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !
ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟
من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.
یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را !
منشین که دست مرگ زبندم رها کند.
محکم بزن به شانه من تازیانه را .
از فریدون مشیری
مرده پرستی های ما...
تو همان گاه بود که می توانستی روز را در من برویانی در تو نگریستم و صدای فریاد سگ ها شب را در اعماق من بیدار کرد. در آن لحظه های عذاب آور کجا بودی؟
تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است سهل است که انسان بمیرد تا انکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد . چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش ، فرزند فروتن انحراف نیست؟

به خاطر داشته باش یک مرد عشق را پاس می دارد یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می اورد آنچه که فداکردنی است فدا می کند آنچه شکستنی است می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود...
نه بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب به خویش کنیم آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم...
بخش هایی از کتاب دلنشین مرحوم نادر ابراهیمی که گلچین کرده ام چند صفحه از این کتاب را نیز میتوانید در بار دیگر شهری که دوستش میداشتم بخوانید! به چهلمین روز درگذشتش نزدیک می شویم گویا قرار است در مهر ماه یک هفته به نام نادر ابراهیمی نام گذاری شود کار خوبی است اما باز هم حدیث مکرر و مفصل مرده پرستی! شاید اکنون نادر از ما بپرسد در آن لحظه های عذاب آور کجا بودید؟
پی نوشت: همان ۱۸ تیری که می گویند امروز است همان روزی که از آن نفرت دارم به هزارو یک دلیل!
پی نوشت ۲: شیرین ترین لحظه برای یک خبرنگار گرفتن یک خبر اختصاصی فوق مهمه و تلخترین لحظه زمانی که فک کنی بهترین خبر رو گرفتی اما بری ببینی همون خبر رو نیم ساعت قبل خبرگزاری رقیب داده رو خط! اولیش امروز بود و دومیش دیروز!
پی نوشت ۳: با این لینک نامتان را به کره ماه بفرستید...
پی نوشت ۴:امشب لیله الرغائب است همان شبی که فرشته ها از آسمان برای بردن آرزوهای مان به زمین می آیند...
پی نوشت۵:مدتی ترانه وبلاگم فیلتر شده بود دوباره راش انداختم خودم که خیلی این آهنگ و دوست دارم.
مــــــــــادر
مادر! مرا ببخش!
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر! حلال كن كه سرا پا ندامت است
سر تا به پاي من
غرق ملامت است
***
صد بار از خطاي پسر اشك ريختي
اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود
بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي
كار تو از براي پسر جز دعا نبود
***
در چهره تو مهرو صفا موج مي زند
اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت
در هم شكسته چهره تو، معبد خداست
اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت
***
اي بس شبان تيره كه در انتظار من
فانوس چشم خويش به ره ، برفروختي
بس شام هاي تلخ كه من سوختم ز تب
تو در كنار بستر من دست بر دعا
بر ديدگان مات پسر ديده دوختي
تا كاروان رنج مرا همرهي كني
***
مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي
بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام
دور از تو هر چه هست، سياهي است ، نور نيست
من در پناه روي چو ماه تو آمده ام
مادر مرا ببخش!
از :مهدی سهیلی
ای کاش...
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
ما هم آری...
ما نيز
روزگاري
آري.
آري
ما نيز
روزگاري...




