تبليغاتX
 Persian Gulf
 Persian Gulf
تـا انـتهــــــــا

یعنی آره؟


یعنی آره؟

!! نوشته شده توسط | 20:32 | دوشنبه یازدهم آبان 1388 •

فصل پاییزی















!! نوشته شده توسط | 18:42 | یکشنبه دهم آبان 1388 •

نمایشگاه مطبوعات

پارسال نمایشگاه مطبوعات قسمت شد پیش از افتتاح رسمی چند تا عکس از آمده کردن غر فه ها ارسال کردم.

امسال نتونستم قبل از افتتاح نمایشگاه برم اما دیروز عصر با کلاشینکف دیجیتال سری به نمایشگاه زدم.

درکل نمایشگاه هیچ لطفی که نداشته باشه این لطف رو داره که بعضی ها رو فقط سالی یه بار می بینم  که اونم تو نمایشگاه مطبوعاته/

فقر و فساد و تبعیض امسال هم مثل سالای قبل در غرفه های نمایشگاه  مشهوده.

فقر از این نظر که بعضی غرفه ها با حداقل امکانات یعنی فقط با یه صندلی سرپا شدن و بعضی غرفه ها با پول میلیونی/

تبعیض رو هم که بیداد می کنه میبینید اول نمایشگاه بعضی غرفه ها سر راه هستن پیش خودتون میگین اول اسمشون الفه و به ترتیب حروف الفبا غرفه دادن اما وقتی یه دفعه یه غرفه میبینید که با واو شروع شده همه محاسباتتون به هم میریزه.

فساد رو واسه جور کردن قافیه گفتم.

جلو تر میرین میبینی یه خبرگزاری غرفه ای داره در حد برج میلاد چهار نبش و وسیع و بلند کنارش یه خبرگزاری دیگه میبینید اونم خوش برو بالا پیش خودتون میگین چه قشنگ جاها رو توزیع کردن همه خبرگزاری ها یه جا افتادن اما باز وقتی که میبینید غرفه خبرگزاری مهر تو تو کوچه پس کوچه و فرعی و بن بست واقع شده باز همه محاسباتتون به هم میخوره.

بعضیا تو نمایشگاه حاضر میشن که رو بقیه رو کم کنن بعضیا هم انقد جاشون بده که فقط یه صندلی میذارن که شرکت کرده باشن.

یکی از شلوغ ترین قسمت های نمایشگاه امسال قطعا غرفه کیهانه که دیروز کلی آدم جمع شده بودن و تو دفتر یادبودش یادبود می نوشتن.

از اون طرفم غرفه اعتماد پاتق سبزا شده و تنها غرفه ای که سرتاپاش سبزه اعتماده.

امسال مثله پارسال سایتا هم هستن تابناک، رجا، عصرایران، فردا ، پارسینه ، الف، و ...

یه غرفه ها اون آخرا یه جمله از بزرگی رو بزرگ جلو درش نصب کرده که روش نوشته " من هم اگر وقت داشتم در مجموعه شما عضو می شدم. نمی دونم با چه هدفی این جمله رو بزرگ کردن و به درو دیوار زدن چون من که خوندمش به این نتیجه رسیدم که ایشون بهشون گفته من مثله شما بیکار نیستم!

 

!! نوشته شده توسط | 15:8 | چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 •

the sun will shine again

Things might look a little cloudy now, but they`ll get better soon.

Just remember that it`s true: it takes rain to make rainbows, lemons to make lemonade , and sometimes it takes difficulties to make us storanger and better people.

the sun will shine again soon ...

you`ll see

!! نوشته شده توسط | 8:47 | سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 •

يه تست

اين تصوير رو چه طوري مي بينيد؟ ثابت يا متحرك؟



!! نوشته شده توسط | 11:22 | سه شنبه ششم مرداد 1388 •

و تو دور می شدی...

 

عجب شوکه شدم از دیدن این خبر همش خبر رو میخونم چندبار شاید دارن باهاش شوخی می کنن اول فکر کردم برنده مسابقه عکاسی بین المللی شده عکسش تاپ شده بعد گفتم نه احتمالا اون بنده خدا رو هم تو این بگیر بیگیرا گرفتن عجب فکر مزخرفی اون از تنها چیزی که خبر نداشت سیاست بود //نگران این خانوم کوچولو نباشید اونم پیش باباشه...

همسر مجتبی تکین هم میهمان خدا شد

ساکت ترین دبیر عکس دنیا بدون خداحافظی رفت!

!! نوشته شده توسط | 7:40 | شنبه بیست و هفتم تیر 1388 •

حاشیه ای از نمایشگاه کتاب

فکر کنید امروز حدود ۵ساعت نمایشگاه کتاب بودم اما دریغ از یک کتاب که دیده باشم!!

توفیق اجباری بود برادر محسن رضایی و برادر لاریجانی قرار بود برن بازدید و بنده نیز محکوم به پوشش مراسم بودم.

یه پام دنباله رضایی یه پام پی لاریج.

خلاصه هیچ کتابی ندیدم و البته همچین علاقه ای به نمایشگاه کتاب و شلوغیش ندارم و همیشه می گم کتابی رو که به راحتی میشه از انقلاب خرید مگه آدم دیوونست این همه وقت تلف کنه بره تو نمایشگته بگرده و بخره؟!

البته ملت بیکار انقدر حضور پرشوری تو نمایشگاه داشتن که چند بار مجبور به دویدن به سمت فضای باز شدم.

خندم گرفته بود که مردم با حدود ۵۰تا موبایل داشتن از محسن رضایی فیلم و عکس می گرفتن.

در حاشیه این نمایشگاه اتفاق دیگه ای افتاد که بیشتر خندم گرفت.

بلندگوی نمایشگاه گفت پسربچه ای ۵ساله به نام محمد سعیدی پیدا شده از خانواد میخوایم به قسمت گم شدگان مراجعه کنن/

حدود ۲دقیقه بعد باز بلندگوی نمایشگاه صداش دراوومد گفت والدین پسزبچه ای ۵ساله با لباس سبز رنگ به نام محمد سعیدی فرزند خود را گم مرده اند و به شدت نگران او هستند از بازدیدکنندگان درخواست داریم اگه دیدنش اونو به قسمت گمشدگان بیارن!

و دیگر هیچ...

!! نوشته شده توسط | 19:1 | دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 •

عکسای مهربونی

 

 

 

 

با تشکر از امیر اژدر وفایی معروف به جینگ جوانگ جونگ

!! نوشته شده توسط | 16:51 | شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 •

بی خیاله امروز

قرار بود فردا برم کاشان که به هم خورد اگه باز به همش نزنن واسه پنجشنبه بعد برنامه چیدیم.

قبر سهراب این روزا شلوغ پلوغه و نیاسر و قمصرم سره ذوق میارن آدمو و دلمم تنگ شده واسه جوبای باغ فین و...

دیروز سالگرد سعراب بود.

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.


نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند


و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.


مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

!! نوشته شده توسط | 23:21 | چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 •

خوش به حال روزگار

 

 

 

برقرار باشید و سبز

!! نوشته شده توسط | 13:19 | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 •

حاشیه نگاری های یک سفر...

حیفم میاد حاشیه های سفر کاری به آلمان و اسپانیا رو اینجا ننویسم. چون قطعا این آخرین سفر من به عنوان خبرنگار بود بنابراین کاملا با نگاه خبرنگاری حاشیه جمع کردم.

از اینجا شروع کردم اوج آسمان بالای سر رشته کوه آلپ

 

 

 

قایق های تفریحی در ساحل بندر مارسی از ارتفاع۳۵۰۰۰ پایی

آلمان با آن نظم دیوانه کنندش وقتی که مجبوری برای رد شدن از یک چهارراه چهار بار پشت چراغ قرمز وایسی!

اولین بار که تو مونیخ با بچه ها از خیابون رد شدیم وقتی به وسط خیابون رسیدیم متوجه شدیم که از دو طرف ماشینا از فاصله 30 متری کوبیدن رو ترمز تا ما رد شیم و از اون به بعد حساب کار دستمون اوومد که ایران و آلمان با همه جای دنیا فرق دارن.

اگه بخوام مونیخ رو براتون توصیف کنم در یک کلمه شهر ارواحه.
شهری که تو روز ماشینا باید چراغاشون روشن باشه اما شبا مغازه ها حداکثر شمع روشن می کنن و خیابونا هم سوت و کور ترین خیابونایی هستن که هرکسی میتونه تصور کنه.


آلمان به جز نظم دیوانه کنندش بازهم چیزایی دیگه ای داره که رو مخ باشه.


راننده هی تشریفاتشون از دم عرب بودن عربای مهاجر در حالی که اینجا اگه کسی بخواد راننده تشریفات بشه دباید 2000تا پارتی داشته باشه.


نم و بارون و ابر و سگ.


البته هوای مونیخ معتدل بود ولی هر لحظه احساس می کردی که الان بارون میگیره.


آلمانیا سگ رو به عنوان یکی از اعضای خانوادشون پذیرفتن و من در مدت 3 روزی که تو مونیخ بودم حتی یک بچه و یک نوزاد ندیدم اما آدم ها بودن که 2 تا 2تا سگ با خودشون این ور اون ور می بردن.


البته در این مدت یک بار هم صدای بوق ماشین رو نشنیدم و وقتی از بقیه هم سوال کردن اونا هم نشنیده بودن و یک روز هم کامل دقت کردیم  بوقی در کار نبود و تصادف هم در آلمان گویا خیلی وقته که اتفاق نیفتاده چون دریغ از یک ماشین که زدگی داشته باشه.


در مجموع آلمان و مونیخ رو که میگن قشنگ ترین شهر آلمانه مزخرف ترین کشور و شهر دنیا دیدم.کشوری که که همیشه تصورات عجیب غریب ازش داشتم و فکر می کرم آخره دنیاست.


اما هرچی از مونیخ و آلمان بدم اوومد عاشق اسپانیا و مادرید شدم و هرچی از زبون آلمانی متنفر شدم عاشق زبون اسپانیولی شدم و عاشق این کلمات:"اولا" "آدیوس" سلام و خداحافظیشون- ،"بین" و "موی بن" تحسین کردنشون،"گتال کوموستا" احوال پرسی کردنشون،،"آستالاویستا" به امید دیدار گفتنشون و "بله" گفتنشون "گالاسیاس" تشکر کردنشون و...

کشوری که انگار آدماش همه هنرمندو هنردوست آفریده شدن.
کناره خیابوناش نقاشی و آثار هنری میفروشنو تو درو دیوار شهرش فقط معماری میبینید.

ساختمون های افسانه ای که فقط تو فیلما دیده بودم.


کاخ های خیره کننده.

کاخ سانتاکروز در شهر مادرید

 

و مناظره نادر

 


با پارک های خاطره انگیزش و به خصوص رتیرو پارک با اون مجسمه ها و دریاچه رویاییش.


سر هر میدونش مجسمه گاو رو میبینید. و میدون گاوبازای مادرید هم دیدنیه.

صحن پارلمان اسپانیا

 


ورزشگاه سانتیاگو برنابوی مادرید هم از جمله دیدنیهایی بود که اتفاقی و پشت یکی از چراغ قرمز ها متوجهش شدم همون ورزشگاهی که بازی کردن در اون آرزوی بزرگترین فوتبالیست های دنیاست.

و کمی پایین تر از استادیوم برنابو میدونی هست که طرفدارای رئال بعد از کسب جام توسط تیمشون اونجا جمع میشن و پایکوبی میکنن.

اگه یک ماه هم در مادرید میموندم بازهم برای دیدن اماکن زیبا و تاریخیش وقت کم می اوردم.


اسپانیایی ها خونگرم تر از آلمانیا بودن و البته از دیدن بچه های قد و نیم قد با مامانا می شد فرقشون رو با آلمانیا فهمید.


چراغ قرمز های عجیبی داشت. اگه عابر پیاده نباشه شاید بعضی از چراغ قرمزاشون ساعت ها قرمز نشه و همیشه واسه ماشینا سبز باشه چون بعضی از چراغاشون یه شاسی دارن که عابر وقتی میرسه اونو فشار میده و بعد از چند ثانیه چراغ واسه عبور عابرا سبز می شه.
جالب تر اینه که وقتی چراغ برای عبور عابرا سبز میشه همزمان صدای بلبل از بالای چراغ قرمز بلند میشه نمیدونم شاید برای عبور نابینا ها این کار رو کرده باشن شایدم واسه این که مرتب آدم چشو چالشه چراغ نباشه و وقتی صدای بلبل دراوومد از خط عابر عبور کنه.

هتل محل اقامتمون هم جالب ترین هتلی بود که تو عمرم رفته بودم هتل ریتز مادرید یه هتل مجهز در باطن و کلاسیک و تاریخی در ظاهر که درودیوارش آدم و یاده فیلمای زورو مینداخت. یا کازابلانکا و ...

دو تا خاطره هم از این سفر بگم که برای خرید رفته بودیم تو مادرید و از زبون فروشنده شنیدیم که گفت "بله" ما فکر کردیم طرف ایرانیه شروع کردیم به فارسی حرف زدن باهاش که بعدا فهمیدیم اسپانیایی ها هم مثله ما به نشانه تائید از کلمه بله استفاده می کنن و درست به همون معنایی که ما استفاده می کنیم فقط خیلی بامزه تر میگن!

خاطره بعدی هم اینه که تو مادرید یه ساختمون قدیمی دیدیم و یکی از بچه ها از یه خانومه پرسید اونجا کجاست: و خانومه هم اشاره کرد نمیدونه و بعد هم بادست یه اشاره به ساختمون کرد و یه چیزی گفت منم به بچه گفتم میگه پایینه ساختمون درباره اون یه کتیبه نوشته هست و هنوز جملم تموم نشده بود که خانومه گفت"یا" یعنی آره و تائید کرد! کلی خندیدیم.

آخرین حاظره هم که کلی باعث خنده شد مراجعه به یه فروشگاه تو مونیخ بود که بچه ها پدر فروشنده رو در اوردن انقدر لباس های مختلف رو برداشتن و قیمت گرفتن و اخر هم نخریدن بعد که به خاطر گرونی اجناس میخواستیم بریم بیرون به انگلیسی به فروشنده گفتیم ما میریم یه دور میزنیم بر می گردیم!

قدم زدن تو خیابونای مادرید فکر کنم جز عمر محاسبه نشه انقدر که آدم آرامش پیدا میکنه. با اون هوای لطیفش که اکسیژن خالصه.

اگه روزی می شد وطنم را ببرم هرجا دلم خواست میبردم اونجا هرچند قدری دیر باشه و قدری دور.

 جایی که آدم ادعای اعتقاد داشتن نداره اما به همه چیز اعتقاد داره نه جایی که آدم ادعای همه چیز داره اما به هیچ چیز اعتقاد نداره!

!! نوشته شده توسط | 15:20 | سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 •

فال شب یلدایی

 
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند جای آن است که خون موج زند در دل لعل بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود ای که در کوچه معشوقه ما می​گذری آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود          
    
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش زین تغابن که خزف می​شکند بازارش این همه قول و غزل تعبیه در منقارش بر حذر باش که سر می​شکند دیوارش هر کجا هست خدایا به سلامت دارش جانب عشق عزیز است فرومگذارش به دو جام دگر آشفته شود دستارش نازپرورد وصال است مجو آزارش

 

 

 

!! نوشته شده توسط | 17:30 | شنبه سی ام آذر 1387 •

حس حسادت در سگ‌ها هم وجود دارد!

دانشمندان در اتريش يك شكل ابتدايي از حسادت را در سگها شناسايي كرده‌اند.


به گزارش ايسنا، پژوهشگران در وين پس از انجام آزمايشات مختلف نشان دادند كه اگر سگي شاهد اين باشد كه در مقابل كاري كه انجام مي‌دهد جايزه‌اي دريافت نمي‌كند، در حالي كه سگ ديگري در برابر چشمان او دائما پاداش مي‌گيرد به همنوع خود حسادت كرده و در عوض حتي ساده‌ترين كارها را نيز ديگر انجام نمي‌دهد!

 

نتايج اين تحقيق در مجله PNAS منتشر شده است.


دانشمندان مي‌گويند: آزمايشات آنها نوعي از حساسيت را در سگها نشان مي‌دهد كه پيش از مشاهده نشده بود.


پژوهشگران هم اكنون در نظر دارند كه آزمايشات خود را گسترش داده و رفتارهاي تعاوني را در وال‌ها بررسي كنند.


فردريك رنج از دپارتمان نوروبيولوژي و تحقيقات اداركي در دانشگاه وين كه روي سگها مطالعه كرده‌اند، مي‌گويند اين تحقيق نشان مي‌دهد كه حضور سگي كه پاداش مي‌گيرد تاثير زيادي روي رفتار سگ ديگر دارد و حتي مي‌تواند حيوان را مضطرب كند.

لینک خبراینجا

!! نوشته شده توسط | 11:51 | چهارشنبه بیستم آذر 1387 •

به طواف کعبه رفتم!

عجب زیارتی رفتم این بار زیارت ۱۵ دقیقه ای در مدت کمتر از ۳۰ دقیقه حضور در مشهد. غذای حضرت که براش سرو دست میشکنن واسه اولین بار خوردم.

اما شانس منه دیگه انگار سفر به من نیومده از دیشب که رسیدم خونه تا ظهر امروز جنازه بودم از نوع غیرمتحرک! و الانم به زوره ۵تاپروفن۴۰۰ که به فاصله هر ۱ساعت خوردم نشستم!

سردرد، پا درد، چشم درد، مچ درد،درد،درد،درد...سهم ما خبرنگارا و خرم آن روز کزین منزل ویرانه رویم! راحت جان طلبیم وز پی جانان برویم!

.....بدون شرح:

 

 

 

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط | 16:41 | دوشنبه یازدهم آذر 1387 •

لاریجانی: در عالم شوریدگی از این فرصت سوزی ها پیش می آید اما...

درحالی که روز 17 مرداد در تقویم به عنوان روز خبرنگار نام گذاری شده است مجلس شورای اسلامی بعد از حدود 40روز با برگزاری یک مراسم افطاری به صورت شفاهی این روز را گرامی داشت.

مراسم افطاری خبرنگاران با رئیس مجلس شورای اسلامی قرار بود ساعت 30/17 آغاز شود که با نیم ساعت تاخیر حدود ساعت 18 شروع شد و لاریجانی رئیس مجلس نیز با تاخیری بیشتر در حدود ساعت 45/18 وارد سالن آفتاب محل برگزاری مراسم شد.


حاشیه های این مراسم ، به این شرح است:


-بعد از قرائت قرآن گروه تواشیح به اجرای برنامه پرداخت و سپس جمشیدیان مدیرکل روابط عمومی مجلس با حضور در جایگاه ضمن خیرمقدم به خبرنگاران از تاخیر طولانی در برگزاری مراسم روز خبرنگار! مجلس پوزش خواست.


-محمد حسن ابوترابی فرد نایب رئیس مجلس که در روز خبرنگار ریاست جلسه را برعهده داشت و به دلیل تبریک نگفتن این روز حتی بعد از تذکر یکی از نمایندگان مورد انتقاد خبرنگاران بود در مراسم روزخبرنگار مجلس نیز به با بی اعتنایی به این مراسم از کنار خبرنگاران عبور کرد و به سمت دفتر خود رفت!


-اگرچه مراسم شب گذشته با عنوان ضیافت افطاری برگزار شد اما نصب بنرهایی درباره روز خبرنگار و 17 مرداد بار دیگر انتقاد حاضران را برانگیخت و خبرنگاران انتقاد داشتند که چرا با حدود 40 روز تاخیر این مراسم برگزار شده است.


-در حالیکه در سال های قبل با خوش سلیقگی مراسم روزخبرنگار در محوطه باز مقابل ساختمان مشروطه برگزار می شد مراسم امسال در تالار آفتاب برگزار و پذیرایی نیز در سالن غذاخوری نمایندگان بود.


-علاوه بر این خبرنگاران همچنین به نوع دعوت خود برای حضور در مراسم افطار اعتراض داشتند چون صبح روز یکشنبه با یک برگه از برگزاری مراسم روز خبرنگار در همان روز مطلع شده بودند.


-لاریجانی در واکنش به انتقادات خبرنگاران به بی توجهی مجلس به روز خبرنگار گفت: " در عالم شوریدگی از این فرصت سوزی ها پیش می آید ، مهم این است که ارادت ما به شما باقی است."


- در مراسم افطار بهارستان برخی از اعضای هیئت رئیسه و کارمندان مجلس نیز حضور داشتند.


-یکی از خبرنگاران از لاریجانی درباره احتمال نامزدی او در انتخابات ریاست جمهوری سوال کرد که لاریجانی در و.اکنش به این سوال گفت: حرف سیاسی نزنید به دنبال جا افتادن قانون در کشور باشید.


-لاریجانی در واکنش به خبرنگار دیگر که پرسید آیا طرح سوال از رئیس جمهور عملی می شود اظهار داشت: "من رجال الغیب نیستم!"


- تعداد زیادی از خبرنگاران پارلمانی در اعتراض به تاخیر در برگزاری مراسم و نحوه دعوت برای شرکت در آن از حضور در مراسم خود داری کرده بودند و برخی دیگر از حاضران نیز به دلیل داشتن ماموریت پوشش خبری مراسم در آن شرکت کرده بودند.


-خانواده تعدادی از شهدای رسانه از جمله فرزندان شهید صارمی با در دست داشتن قاب عکس عزیزان خود در بین خبرنگاران حضور داشتند.


-قبل از آغاز سخنرانی لاریجانی از خبرنگاران دعوت شده دیدگاه های خود را مطرح کنند که 3 نفر از خبرنگاران زن با قرار گرفتن پشت تریبون سخن گفتند که عمدتا نسبت به دعوت و تاخیر در برگزاری مراسم و کمبود امکانات برای خبرنگاران انتقاد داشتند.


-جمشیدیان در این مراسم درخصوص حل مشکل داشتن تلفن همراه برای خبرنگاران مجلس با تاکید بر منع خاص در ورود گوشی همراه به مجلس وعده داد تعدادی گوشی اختصاصی در اختیار خبرنگاران پارلمانی قرار گیرد تا خبرنگاران با قرار دادن سیم کارت خود در آن در داخل مجلس مشکلی در این زمینه نداشته باشند.


- جمشیدیان همچنین قول داد بعد از ماه رمضان سرویس دهی نهار خبرنگاران بهبود یابد و ترتیب مناسبی برای هدر نرفتن وقت خبرنگاران به دلیل قرار گرفتن در صف نهار اتخاذ شود.


-لاریجانی درواکنش به انتقاد یکی از خبرنگاران قول داد در سفرهای خارجی اش همچون مجالس قبلی خبرنگاران پارلمانی نیز حضور داشته باشند.


-یکی از خبرنگاران در سخنان خود به ادبیات ثقیل لاریجانی در سخنرانی انتقاد کرد و گفت تبدیل این ادبیات برای خبرنگاران سخت است و به تاخیر در انعکاس اخبار منجر می شود اما لاریجانی در سخنان خود بازهم از این نوع لغات استفاده کرد و این بار خودش با خنده به خبرنگاران گفت امیدوارم به این ادبیات ثقیل من ایراد نگیرید.


-رئیس مجلس همچنین درباره برخورد خشن با خبرنگاران از آغاز مجلس هشتم گفت: موضوع مهمی نیست می گوییم برطرف می شود.


- نصب دو بنر در دو طرف جایگاه جلب توجه می کرد و نوشته های این بنر حکایت از برگزاری مسابقه ای توسط مجلس در بین خبرنگاران پارلمانی دارد و مجلس قرار است بهترین تیتر،خبر،گزارش، را از بین مطالب خبرنگاران پارلمانی در قالب برگزاری این جشنواره انتخاب شود.


-در زمان انجام مصاحبه لاریجانی در مراسم ندای اذان به گوش رسید و بلافاصله لاریجانی با اشاره به صدای اذان به خبرنگاران با خنده گفت:مصاحبه در ماه رمضان اگر موجب تاخیر در افطار شود مخل روزه است.


-نماز جماعت مراسم دیشب به امامت علی لاریجانی رئیس مجلس برگزار شد.


- بعد از افطار لاریجانی بازهم در بین خبرنگاران حضور یافت و با برخی از حاضران و به خصوص کودکان خردسالی که همراه با مادران خود در مراسم حضور داشتند عکس یادگاری انداخت


.....................


با تشکر از رادین که دقایقی منو سرگرم کرد تا این مراسم قابل تحمل تر بشه!!

!! نوشته شده توسط | 16:36 | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 •

یک توضیح

دوستان باید بگم که دیگه درمورد اون مطلب با کسی نه تلفنی نه اس ام اسی نه ایمیلی تماس نمی گیرم شفاها هم دیگه نمیگم هرکس فرستاده ممنون  هرکسم میفرسته ممنون هرکسم نمی فرسته بازم ممنون! ( ۳۰۰ بار که نباید یه چیزو گفت!)
!! نوشته شده توسط | 21:16 | سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 •

ای صبح...


اي صبح، اي بشارت فرياد!

 

امشب، خروس را

 

در آستان آمدنت سر بريده اند

ابتهاج








!! نوشته شده توسط | 19:35 | یکشنبه شانزدهم تیر 1387 •

داستان واره...

*تذکر ضروری:این داستان واره رو عزیزی برام ایمیل زده بود منم اینجا میذارم اما من هیچ مسوولیتی در رابطه با این داستان بر عهده نمی گیرم!

 
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
 
رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»  
 
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.
 
چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
 
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
 
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»  
 
 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
 
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
 
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
 
 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
 
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
 
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
 
 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
 
پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
 
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
 
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.
 
  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

 

پ ن: ماتادور ها ارتش سرخ را درهم شکستن(بالاخره اسپانیا به فینال رسید چه فینالی شود...)

!! نوشته شده توسط | 15:38 | چهارشنبه پنجم تیر 1387 •

جمعه

جمعه حرف تازه‌ئی برام نداشت...

 

!! نوشته شده توسط | 21:19 | جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 •

کیه که به پروازه اینا حسودی نکنه؟!

!! نوشته شده توسط | 20:12 | سه شنبه هفتم خرداد 1387 •

رستگاری شوالیه های سرخ پوش در دقیقه 96

درود بر غیرت شوالیه های سرخ پوش که تا ثانیه آخر تلاش کردند و مرحبا بر هواداران سخت کوش که تا ثانیه آخر فریاد زدند و تشویق کردند به  همه تبریک میگم این پیروزی رویایی رو ... امشب تهران غرق پایکوبیه ...

!! نوشته شده توسط | 18:42 | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 •

طراح

Design by : Night Skin


My blog is worth $4,516.32.
How much is your blog worth?

RSS

free counters