اولین روزی که خبرنگار شدم
اوله اول رفتم پیش سردبیر اونجا بعد از بیان سوابق درخشانم در زمینه تحصیل و آموزش ازم پرسید کدوم حوزه می خوای کار کنی؟ منم الکی اولین چیزی که به ذهنم رسید گفتم سیاسی! درحالی که واقعا دوست داشتم سرویس بین الملل کار کنم. خلاصه سردبیر بنده رو به سرویس سیاسی برد تا با دبیر سیاسی صحبت کنم .
بعد رفتم امور اداری و فرم پرکردم و مسوول اونجا هم بهم گفت برو باهات تماس می گیریم.
منم رفتم با دبیر سیاسی خداحافظی کنم و به دبیر سیاسی اونجا (که آخره کاری باهم دعوامون شد اما بعد آشتی کردیم) گفتم که گفتن برم باهام تماس میگیرن.
بهم گفت خیلی غلط کردن.
شاخ دراوردم.
بعدا فهمیدم دبیر سیاسی با مسوول اداری اونجا کارد و پنیرن و از لج مسوول اداری که گفته بود برم باهام تماس میگیرن از همون روز شروع به کار کردم.
همون روز اول که معمولا همه بازی می کنن من ۲تا تحلیل نوشتم.
۲تا مصاحبه هم گرفتم.
و همون روز اولی سردبیر از طریق دبیر پیغام فرستاد و تشکر کرد.
اما علاقه من به سرویس بین الملل بعدها مشکلاتی رو ایجاد کرد به این شکل که یواشکی و بدون اطلاع دبیر سیاسی می رفتم اتاق سرویس بین الملل اونجا کار می کردم.
تا اینکه در نهایت زیر آبمو زدن و یه بارهم خود دبیر سیاسی تو اتاق مانیتورینگ منو در حال ترجمه رویت کرد.
البته بعد که گفتم به سرویس بین الملل علاقه دارم خوب متوجه نشد خیال کرد به ترجمه کردن علاقه دارم بنابراین در سرویس سیاسی بخشی از کار به من سپرده شد به نحوی که اخبار داخلی رو از منابع خارجی تو سرویس سیاسی ترجمه می کردم. و به این ترتیب بین دبیرای سیاسی و بین الملل جنگ تن به تن شروع شد و در نهایت هم دبیر سیاسی هم دبیر بین الملل با فاصله اندکی اخراج شدن و من هم شدم خبرنگار پارلمانی.
این اول کار بود آخر کار رو هم به زودی همینجا به قول برو بچ الحاق می کنم.
زیرنویس: نه حوصله اس ام اسای برنا رو دارم نه وقت اپراتوری ۱۱۸ بنابراین موبایل تعطیل/
وقتی صاحبخانه خانه را گم می کند...
اصلا کی بود که نخنده هرکس امروز اون صحنه رو میدید از خنده اشکش در میوومد.
اما ماجرا...
امروز لاریجانی واسه شرکت تو مراسم ختم مادر یکی از نماینده ها به نمازخونه کارکنان مجلس که کناره جایگاه خبرنگاراست اوومده بود و موقع خروجش بچه ها دورش رو گرفتن اما از همون دور محافظاش با دست اشاره کردن که مصاحبه نمی کنه ماهم گفتیم نمیکنه دیگه ولی یکی دو نفر باز رفتن ازش سوال کردن که این بار خود لاریجانی با اون لحن با مزش گفت: یک جلسه مهمی هست که باید الان در اون شرکت کنم.
اینو گفت و با سرعت پشت سره محافظاش راه افتاد و رفت حالا کجا داشت می رفت؟!
بچه ها تو همین گیرو دار چند قدمی با لاریجانی حرکت کردن باز لاریجانی به جلو اشاره کرد و گفت جلسه مهمی هست باید سریع خودمو برسونم.
اینو که گفت من ترکیدم از خنده چون جلوی لاریجانی در توالت های مجلس بود و لاریجانی داشت واسه شرکت در جلسه اونجا رو نشون می داد!
هیچی بچه ها با خنده گفتن آقای دکتر اینجا که دستشوییه!
یه دفعه یه نگاه کرد و با تغییره زاویه باز دنباله محافظاش حرکت کرد غافل از اینکه اون مسیر هم به بن بست ختم میشه!
اینجا دیگه همه سوال جواب رو ول کرده بودن دلشون و گرفته بودن غش غش می خندیدن.
شاید کس دیگه ای بود این وضع پیش نمی اوومد اما لاریجانی رو تصور کنید با اون آداب و پرستیژ خاصش...
ولی شاکی شد و به خبرنگارا که اتفاقی از لونه اونا سر دراورده بود گفت: محافظای ما رو ببینید!!
بنده خدا راه رو اشتباه نشونش داده بودن...
ماهم دوست داشتیم تیتر بزنیم" وقتی صاحبخانه خانه را گم می کند..."
در کل بسی خندیدیم
روز بی حوصلگی و آمدن مسیحا و رفتن یوزارسیف
بعضی روزا آدم اخلاقش متاثر از دیگران سگی میشه مثله امروز.
بعضی روزا آدم حوصله هیچ کاری رو نداره مثل امروز.
چه دلم می خواد این یک ماه بعد یکی دو روزه میوومد و میرفت.
امروز بعد از تعطیلات چند روزه رفتیم خانه ملت.
جالب بود که امروز با هر نماینده ای که حرف زدم چیزی از توشون در نیوومد و از همه جالب تر این بود که انگار این تعطیلات رو کامل خواب بودن چون اکثرشون وقتی باهاشون حرف میزدم از من میپرسیدن " چه خبر".
کنفرانس لاهه و مسکو رو و پیام نوروزی اوباما رو واسه یکی دو تا از اعضای کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس توضیح دادم و یکی از کله گنده های جریان اصولگرا هم از من آخرین تحولات انتخابات رو جویا شد.
خبر دیگه اینکه مهدی محمدی خودمون بابا شده و مژده داد که مسیحا آمد...
خبر بعد هم یوسف اسدی بود که دیگه همه خبر دار شدین امروز کسی نبود با بصیری کل کل کنه سر به سره پیری بذاره کسی هم نبود سره تایپیست هایه فارس که اسدی بدبخت مجبور بود هر خط رو ۵۰ بار بخونه و واسه اونا توضیح بده غر بزنه نمايندگان صميمي با اسدي از جمله ولي جون هم کلافه بودن و دفتر آقای اسدی هم تعطیل شده بود.
اسدی رو من بالاخره نشناختم موجود عجیبیه اما میگن رفیق رو باید تو سفر شناخت منم باهاش یکی دوتا سفر رفتم و هم اتاقم هم باهاش بودم برعکس هارت و پورتی که داره دلش خالیه خالیه و زود عصبانی میشه زودم آروم میشه.
در هر صورت خبرنگاری همینه به جز دعوا و اعصاب خوردی هیچی توش نیست اعصابت اگه از چدن هم باشه بعد ۳سال به موم تبدیل میشه به خاطر همین مگر کسی از جونش سیر باشه که وارد این وادی بشه و سیر تر باشه که بمونه/
خیلیا سعی می کنن با همه خوب باشن و با همه کنار بیان اما همیشه سوختن و ساختن تنها راه نیست. شاید یکی از راه ها باشه.
عجب دل پری داشتم .
سالی که نکوست؟
منم خبر مرگم چهارم عید و روز تولدم سفر رفتم که ای کاش نمی رفتم ..
خیلی هم دوست دارم دربارش بنویسم اما نمیشه فقط انقد بگم رفتیم شمال عروسی که اگه وظیفه رانندگی نبود پامو نمی ذاشتم.
همون رفتنه تو جاده شمال تصادف کردم چه تصادفی از اونا که فقط تو فیلما دیده بوذم... ماشین نازم نابود شد آبجی کوچیکمم سرش 7تا بخیه خورد و خودمم هنوز که هنوزه قفسه سینم درد می کنه تا لحظه رسیدن به خونه به خودم دارم فحش می دم که چرا این سفره لعنتی رو رفتم.
اونجا یه سر دریای رضوانشهر رفتم یه سرم ماسوله رفتم و تو راه برگشتنم یه روستا دیدم به اسم جمشید آباد که راهش پیچ پیچی بالا می رفت کلی سربالایی عجیب غریب بالا رفتیم انقد با صفا بود که یه سور به ماسوله زده بود.
با همه قشنگیا بدترین سفری بود که تو عمرم رفته بودم به همین خاطر هنوز وارد خونه نشده اوومدم این پست و نوشتم.
ای کاش مثلی که میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست امسال صدق نکنه.




