تبليغاتX
 Persian Gulf
 Persian Gulf
تـا انـتهــــــــا

افسوس...

ما را دگر از طعنه دشمن گله ای نیست
که آن عهد که بستیم رفیقان بشکستند


افسوس همه سلسله داران بغنودند
آن یکه سواران همه از پا بنشستند

ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند

شاعر : تورج نگهبان

!! نوشته شده توسط | 12:47 | دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 •

تفالی به حافظ در روزش

امروز روز بزرگداشت حافظ بود تفالی زدم این شعر اوومد که چه به جا بود

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

 

 

 

وان که این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند
!! نوشته شده توسط | 20:9 | شنبه بیستم مهر 1387 •

سفر خوبی بود

بالاخره بعد از حدود 2سال تونستم 2 روز از این خراب شده بزنم بیرون سفر خوبی بود.
2 روز بدون اینترنت بدون خبر، بدون وبلاگ، بدون موبایل، بدون .... واقعا چسبید .

 آخه انگار همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد سفرمون هم باید پر هیجان باشه تصورکنید یه جاده با شیب نسبتا زیاد طوری که روبرو اصلا معلوم نیست و یه اسکانیا که با سرعت مورچه در حال حرکته و من که حال و حوصله حرکت لاک پشتی و ندارم و یه سبقت به قصد رد کردن اسکانیا همان و یه کامیون که یه دفعه از روبرو سرو کلش پیدا شد همان و من موندم بین این دو تا نره غول و به قول معروف دیگه گفتم رفتیم که رفتیم که خوشبختانه روبروییه معرفت به خرج داد و زد تو خاکی! وگرنه الان من تو خاکی بودم!

اگه می خواین بگین که پندی شده که من بعد یواش برم سخت در اشتباهید چون تو مسیر  برگشت با اعتماد به نفس بیشتر و اطمینان از اینکه روبروییا خودشون با معرفتن و میزنن کنار مسیر 8 ساعته رو 5 ساعته طی کردم!
شوخی کردم همین الانم تصور کردنش برام مثله کابوسه
!! نوشته شده توسط | 15:34 | شنبه سیزدهم مهر 1387 •

يك اسب شيهه مي كشد...

با خود شبي به سير و سفر رفتم
با سايه ام به گشت و گذر رفتم
با سايه گفتگوي من آن شب ادامه داشت
شب،
- با پياله هاي پياپي،
پايان نمي گرفت .
هر جام،
- جام خاطره اي بود .
در دل هزار پرسش و
- بر لب سكوت تلخ .
رفتم رود را به تماشا
- كه او نشست .
با اولين ستاره شب آغاز گشته بود .
با اولين پياله،
شب ما.
شب، شهر خفته را،
خاموش زير چتر سياهش گرفته بود .
زاينده رود
- در دل مرداب مي نشست،
كه او برخاست .
و دستهاي نحيفش را،
بر نرده هاي آهني ساحل آويخت .
و سايه سياهش
بر روي آبهاي روان ريخت
بانگي ؟!
- نه، ناله اي،
از سينه بركشيد؛
و آن سكوت كامل ساحل را
آشفت .
- چونان نسيم،  كه برگ برگ درختان را -
پنداشتي كه زمزمه سايه، در هيچ مي نشست .
گفتي كه واژه ها، در حجم بي نهايت
نابود مي شدند .
و باز هم سكوت .
گفتم : - سكوت چيست ؟
آري سكوت تو هرگز دليل پايان نيست .
خنديد.
- خنده ؟
- نه
كه زهرخند خفته به لب بود .
اين بار،
گويي طنين صوت
- مي آمد
از ژرفناي چاه شگرفي،
مغموم
با واژه هاي درهم نامفهوم
گفتني نه گفتگوست،
- كه نجوايي .
مي گفت :
« گفتي سكوت ؟
هرگز !
« گاهي سكوت، واژه گويايي ست .
« يك اسب شيهه مي كشد و
سرنوشت ما،
« تغيير مي كند .
« حاصل چه بود آنهمه فرياد را
- كه من ؟
« گر شيهه بود شيون من،
- شايد !
« اما،
« شيون به هيچ كار نيامد .
« و سوكواري،
« در ماتم گلي كه به گرداب برگذشت،
بيهوده .
« آن شب كه دست من،
« از دشت، چيد آن شقايق وحشي را؛
- آنگاه،
برگ درخت توت دم دستش را،
- چيد
« با من،
« دشتي پر از شقايق،
« دشتي پر از شقايق وحشي بود .
آنگاه، برگ درخت توت،
رها بر آب، مي رفت .
ما نيز، بر ساحلي كه خلوت و
خاموشي، و پاسي از شبانه گذشته،
رفتيم .
نه رفتني مصمم،
كه گامهاي تفرج بود .
- بي آنكه قصد گردش و تفريحي -
با مرد كِشت سوخته اي،
گرم گشت،
مي رفتم .
و انحناي گرده او،
پنداشتي كه بار مصايب را،
بر خويش مي كشيد .
پرسيدمش كه :« رود، آن خشمناك رود،
« گفتي چه شد ؟« - به دامن مردابها نشست ؟
ناگاه ايستاد
چشمش به چشم خسته من افتاد- بر دبدگان خسته خواب آلود -
مي گفت :« گفتي چه ؟رود ؟
« آن خشمناك رود ؟لختي سكوت كرد
سپس افزود:« هيهات !« الحق كه ما چه پست و پليديم ؛
« و من،علي الخصوص .
« من رود پاك را،
« در لحظه هاي خشم،
« در ذهن خود به دامن مرداب برده ام .
« بيچاره من كه خرمن عمرم را
« با دست خويشتن
« در شعله هاي آتش خشمم نشانده ام .
« بر كام ما نگشت و نكرديم،
« كاري كه چرخ نگردد .
« اين گردگرد چرخ كهن گشت و
كشت و گشت
« ما روزهاي معركه در خواب بوده ايم .
آنگاه مي گريست،
- كه من گفتم:« اين جاي گريه نيست « آرام گريه كن
« كه هق هق گريستن تو سكوت را ...
ديدم صداي هق هق او اوج مي گرفت
گفتم :« بگذر ز گريه مرد
« آنجا نگاه كن« آن خروش رود خروشنده- اينك اين، خاموش
در پاسخ سرود:« آري، شگفت رود !
« ما شگفت نيست ؟
« آن پر خروش رود خروشنده اي
- كه در من بود ؟
« اينك :« اين در بطالت،
در ياس،در كدورت خود،
تنها .« تابنده آفتاب،
« از ما دريغ داشت طلوعش را .
« آيا،« اين خيل خواب در خور خرگوشان ،
« از چشم خلق خيمه نخواهد كند ؟
آنگاه مي فروشما را به يك پياله محبت كرد .
در امتداد رود ما، گفتگوكنان، رفتيم
گفتم :  هنوز هم ؟!
« شايد كه آب رفته به جوي آيد
خنديد
يعني،
 "گيرم كه آب رفته به جوي آيد؛
 با آبروي رفته چه بايد كرد ؟"
مي گفت : در سرزمين هرز  سر شاخه هاي سبز نمي رويد
ديدم: ايمان به نااميدي بسيار خويش داشت،
- كه ترسيدم .
از دور عابري، با سوزناك زمزمه اي ، گرم ناله بود
(( هر كاو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد ))
(( در رهگذار باد، نگهبان لاله بود .))
گفتم : شب ديرگاه شد !
دستان سايه جانب من آمد
يعني، - برو- كه رخصت رفتن داد -رفتم
در انتهاي جاده نگاهم بر او فتاد او بود
از روي نرده خم شده روي رود
از :حمید مصدق

!! نوشته شده توسط | 20:59 | یکشنبه هفتم مهر 1387 •

از بهار وتابستان رفته یاد نباید کرد

امروز دوم مهر ماهه یعنی تا امروز 128 روز از سال گذشته و 127 روز هم باقی مونده سال 87 از امروز تو سرازیری تموم شدن افتاده انگار همین دیروز بود که سال نو رو تبریک گفتیم و این 127 روز هم مثل برق و باد میاد و میره و باز ما باید بگیم که انگار همین دیروز بود که می گفتیم 127 روز به آخر سال مونده.

میگن وقتی زمان زود میگذره که به آدم خوش بگذره به خدا درسته داره زمان زود میگذره اما به من یکی که خوش نمیگذره شایدم این مثل اشتباه باشه!

در هر صورت بهار هم اومد و رفت تابستون هم پشت سرش رفت الانم پاییز جلوی پنجره داره دست تکون میده و زمستون هم پشت در منتظره تا وارد بشه همه میگن بهار خوبه قشنگه گلا درمیان منم اگرچه فروردینیم اما زمستون رو حتی از بهار بیشتر دوست دارم شایدم دیگه بهار بهار نیست و بهار این دوره زمونه فرقی با بقیه نداره با این وجود دلم واسه زمستون لک زده.

اما یه جا خوندم که میگه:

برگ ریزان زندگی مان از راه می رسد ، بدون حسرت

و چرا حسرت؟

مگر خوب نگذشت؟

مگر حق نبود که بگذرد؟

پاییز را بستای

و طیف طولانی رنگ های زرد را

و بادهای در هم کوبنده را

زمستان را بستای

و بگو: سفید کننده ها را دوست می دارم

از بهار رفته یاد نباید کرد

!! نوشته شده توسط | 17:58 | سه شنبه دوم مهر 1387 •

طراح

Design by : Night Skin

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل
blog


My blog is worth $4,516.32.
How much is your blog worth?

RSS

free counters