مرد همیشه عاشق به خاطره ها پیوست/ قهر هستی، حرف که می زنی؟
فیلمهای هامون،میکس،رئیس،سارا،پری، خط قرمز، اتوبوس شب،خواهران غریب، عاشقانه، روانی، مزاحم، دختری به نام تندر،کاغذ بی خط و ... از یادگارهایش بود اما گذشت آن روزها و مدت ها بود که از باب لطف و عنایت خاص مسوولان رسانه ملی و سینماگران خبری از او نبود و بیشتر صدای او که با حزن و بغضی خاص اشعار سهراب را زمزمه می کرد نامش و یادش را زنده نگه داشته بود که آن هم دیگر به خاطرات پیوست.

دنیا با خسرو شکیبایی مهربان نبود و اگر زندگی او را بررسی کنید می بینید که او به راستی شکیبا بود .
ساعت ۹ امروز در بیمارستان پارسیان تهران به دلیل سکته قلبی درگذشت او رفت تا "خبر از آرامش آسمان بیاورد"...!
نامش برقرار و یادش سبز.

خسرو صدای بی نظیری داشت ماندگار با بغضی سنگین و شیرین چند آلبوم هم تهیه کرده بود که یکی از آن ها به نام "نامه ها" اینگونه آغاز می شود...
سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست
جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لاقل حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین که انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم
خواب دیدم خانه ای خریدم
بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
"یادت میاید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری"
نریرا جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم "حال همه ما خوب است
اما
تو باور نکن"
دارم هی پا به پای نرفتن
بیا برویم روبروی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها سر پناه خیس از مژه های ماه را بلدم که بی راه ی دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شه خسته ام
بیا برویم
من حدس می زنم از همه آب و هوای آن سال ماه بیتی
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم صبوری می کنم
........................................................................
پی نوشت: کامنت های کاربران عصرایران در مورد زنده یاد شکیبایی رو ببینید دردناکه!
مرده پرستی های ما...
تو همان گاه بود که می توانستی روز را در من برویانی در تو نگریستم و صدای فریاد سگ ها شب را در اعماق من بیدار کرد. در آن لحظه های عذاب آور کجا بودی؟
تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است سهل است که انسان بمیرد تا انکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد . چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش ، فرزند فروتن انحراف نیست؟

به خاطر داشته باش یک مرد عشق را پاس می دارد یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می اورد آنچه که فداکردنی است فدا می کند آنچه شکستنی است می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود...
نه بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب به خویش کنیم آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم...
بخش هایی از کتاب دلنشین مرحوم نادر ابراهیمی که گلچین کرده ام چند صفحه از این کتاب را نیز میتوانید در بار دیگر شهری که دوستش میداشتم بخوانید! به چهلمین روز درگذشتش نزدیک می شویم گویا قرار است در مهر ماه یک هفته به نام نادر ابراهیمی نام گذاری شود کار خوبی است اما باز هم حدیث مکرر و مفصل مرده پرستی! شاید اکنون نادر از ما بپرسد در آن لحظه های عذاب آور کجا بودید؟
پی نوشت: همان ۱۸ تیری که می گویند امروز است همان روزی که از آن نفرت دارم به هزارو یک دلیل!
پی نوشت ۲: شیرین ترین لحظه برای یک خبرنگار گرفتن یک خبر اختصاصی فوق مهمه و تلخترین لحظه زمانی که فک کنی بهترین خبر رو گرفتی اما بری ببینی همون خبر رو نیم ساعت قبل خبرگزاری رقیب داده رو خط! اولیش امروز بود و دومیش دیروز!
پی نوشت ۳: با این لینک نامتان را به کره ماه بفرستید...
پی نوشت ۴:امشب لیله الرغائب است همان شبی که فرشته ها از آسمان برای بردن آرزوهای مان به زمین می آیند...
پی نوشت۵:مدتی ترانه وبلاگم فیلتر شده بود دوباره راش انداختم خودم که خیلی این آهنگ و دوست دارم.
ای صبح...
اي صبح، اي بشارت فرياد!
امشب، خروس را
ابتهاج

داستان واره...
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
پ ن: ماتادور ها ارتش سرخ را درهم شکستن(بالاخره اسپانیا به فینال رسید چه فینالی شود...)
مــــــــــادر
مادر! مرا ببخش!
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر! حلال كن كه سرا پا ندامت است
سر تا به پاي من
غرق ملامت است
***
صد بار از خطاي پسر اشك ريختي
اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود
بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي
كار تو از براي پسر جز دعا نبود
***
در چهره تو مهرو صفا موج مي زند
اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت
در هم شكسته چهره تو، معبد خداست
اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت
***
اي بس شبان تيره كه در انتظار من
فانوس چشم خويش به ره ، برفروختي
بس شام هاي تلخ كه من سوختم ز تب
تو در كنار بستر من دست بر دعا
بر ديدگان مات پسر ديده دوختي
تا كاروان رنج مرا همرهي كني
***
مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي
بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام
دور از تو هر چه هست، سياهي است ، نور نيست
من در پناه روي چو ماه تو آمده ام
مادر مرا ببخش!
از :مهدی سهیلی




